یادمان باشد

یادمان باشد فردا
حتما ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر
به ترکهای دل هر گلدان ...!!!
و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی...

 

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم

بدین وسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک دوساله را قبول می کنم!

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!!!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم!

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم. وقتی که همه چیز ساده بود. وقتی داشتم رنگها، جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم. وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم...

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیز ممکن است. می خواهم از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم . نمی خواهم زندگی من پر شود با کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه، بیکاری و  اخبار جدایی...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران و به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک.... مال شما.

" من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم !!!"


اثر: سانتیا سالگا

فراموش مکن

 

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد . خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

و زمانیکه برانگیخته میشویم...

و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که :

ای انسان!

چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخ نگفتی؟

اینک غروب

                                      اینک خواب

                                                                              و ... اینک خاک!

به آستان ِ مقدس تمام مادران این کره ی خاکی

 

روز مادر sms-jok.royablog.ir

سلام برتوای آینه ی تمام نمای گذشت و صبر ،سلام بر تو ای پایدارترین لطف  و مهربانی ،سلام برتو که همه تو رامی ستایند،آسما یان وزمینیان:                 

مادر ای مهربان من ،ای مونس زیبای زندگی ام ،با من حرف بزن با من که شکسته ترازواژه های شکسته ام ،ای صداقت بی انتهای عشق ، زیبای من یادت هست آن روزکه در کنارم نشستی وبرایم از صداقت گل های باغچه گفتی وگفتی که بهار یعنی به آفتاب ایمان آوردن وبا نسیم تازه شدن وبا نوای باران درآمیختن ومن اینک بهاررا درفصل فصل زخم های تو می بینم . گل خوشبوی من ، نمی دانم مهر تو را دستان پینه بسته ی کدام باغبان در باغچه ی قلبم کاشت که هنوز طراوتش عطر پونه های عاشق را در فضای ساکت وخاموش اندیشه ام می پراکند ، بامن حرف بزن ،ای همدم من

 ای کاش نقاش  چیره دستی بودم وتورا تا جاویدبه زیبا ترین تابلوها نقش می دادم ، ای کاش نوازنده ای بودم وتورا درمیان لولوی دل انگیز شاعرانه ترین آهنگ ها جای می دادم ،ای کاش می توانستم دستان نوازشگرت را آن زمان درک می کردم وای کاش می توانستم بنگارمت مادر

مادر ای آنکه با وجود توجهان را شناختم وبا نیروی همیشگی عشق تو با خودم آشنا شدم یادم نمی آید امابه من گفته اند که طفلی نا چیز ونا توان بودم که قدرت فهمیدن ودرک کردن نداشتم ولی ای مادر درانتهای ذهنم دامان گرم تو  و آرامشم رابیاد دارم وهمواره حسرت گرمی آن بر جانم ریشه دوانده و مرا عاشق توکرده است ورشته های مهرت درقبلم رسوخ کرده است                            

مادرای آنکه تو را خدا ستود وبهشت را زیر پاهایت روان کرد وبه توهدیه ی مهر وعطوفتی ارزانی داد که تمام عالم را مبهوت مهرت گردانیده است
 مادر با تمام وجودم دوستت دارم وبا بلندترین احساس می ستایمت وتورا تا انتهای بودن قدردانم وبا زبانی که گویا یش کرده ای می گویم مادرم دوستت دارم

**********

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

********

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری !
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو، دلواپسی !
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر را گرفتن....

خدايا

خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.

خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.

خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.

خدايا آيا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟

ايا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟

نه هرگز .

من هرگز به اين باور نميرسم.

خودت نااميدان را شيطان خوانده ای بدون اينکه سخنی از درجه گناهانشان بگويی.

پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذيرايی.

پس مرا بپذير که جز دامان تو پناهی ندارم.

 

 

حکایت  (بدانیم چه میدهیم تا چه بدست آوریم)

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سِنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی بسیار خوشحال شد.این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.او در مدت زندگیش 296سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19سکه 10سنتی 16 سکه 25سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی مجموعا 13 دلار و 26 سنت .در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در فصل پاییز از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز اسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خا طرات او نشد.

سحر نزدیک است

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است


........

آسمان

آسمان

کوچ نکن

خاطره اش با من نیست

کوچه باغ شب تنهایی من

روشن نیست

قاصد رفته که پیدا بکند

خانۀ او

آسمان باش

چراغ ره شب روشن نیست

اگر امشب نرسد

امیدم

به شب دیگر و فرداشب نیست

آسمان گریه نکن

بغض دلم می ترکد

نگذار اشک بریزم

آبرویم کم نیست

اندکی باش

که در تیرگیت سر بکنم

تا ندانند غریبان

که دلم با من نیست

آخرین فرصتم اینجاست

نگو صبح شده

آخر قصۀ من

تن به سفر دادن نیست