مرا چند روزی به حالِ دل خستگی هایم رها کنید با فنجانم و همین بادِ سردِ زمستانی که مست شده از بویِ بهار ما را هم هوایی می کند لاکردار بی آنکه بداند در این حوالی ما را مستِ مِیِ تنهایی کرده اند و حالا حالاها انگار نمی پرد از سرمان این مستی و سر دردهایِ مدامش کسی هم که نیست که نگاهِ خسته مان را به راه ش بدوزیم با شوقِ چند کلامِ آشنا با طعمِ - می فهممت- هایِ مدام ! نگران نباشید اما! چیزی نیست تنها کمی از این بریدن و دوختن هایِ روزگار لباسِ صبوریم تنگ شده می شکافمش باز هم می آیم و می گویم نترس جانم ! خدا حواسش به همه ی روزهایِ بی بهارمان ه س ت...
پ.ن
+به امید اینکه بهار دیگه را در کنار یوسف زهرا جشن بگیریم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۸ ساعت 21:55 توسط مسافر
|
اعوذ بالله من نفسی...
اللهم عجل لوليك الفرج..
از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین / من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .
خدایا ! مرا همسفر درشکه های مانده در برف مکن ! مرا در متن تاریک سکوت تنها مگذار خدایا! مرا آزرمناك خویش قرار ده، بدانسان كه انگار مىبینمت و مرا آن گونه حیامند كن كه گویى حضور عزیزت را احساس مىكنم.
سلام به تمام کسائیکه دلشون بهاریه . من مسافر هستم آمدم تا بروم رفتنم تا ابدیت جاریست ...