یک دست هم صدا دارد

و چه بسا گاهی

صدای یک دست هزاران بار بیشتر است...


جایی که زندگی

تنها با یک دست

به تمام آرزوهایت سیلی می زند!

من لی غیرک

آنکس که تو را شناخت، جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

ای در دلِ من میل و تمنا همه تو

واندر سر من مایه ی سودا همه تو

هرچند بروی کار در می نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو...

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای ِ گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود.

ای کاش

ای کاش غروب انتظارم سحری داشت

یا نرگس چشمان تو برمن اثری داشت

ای کاش دلت از دلِ تنگم خبری داشت...

ای کاش...

ما به امید وصال روی ماهت زنده ایم        یوسف زهرا چرا امروز و فردا میکنی