قالب جدید

 

و اما نظرتون در مورد قالب حدید؟؟؟

زندگی...

 

زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

حلول ِ ماه ِ خوبی مبارک ِ خوبی تان

 

فرارسیدن ماه خدا ، ماه تهذیب نفس و فرار از وسوسه های دنیوی بر همگان مبارک

رویاهایت را بخاطر بسپار

 

هر کاری می خواهی بکن.

دنیا را آتش بزن

آسمان را به مضحکه بگیر.

زمین را تحقیر کن .

باد را نفهم و گل را نبو.

خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.

زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق.

حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار

هر چه می خواهی بکن

اما

هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن

امروز همان فردای دیروز است

 

در آروزی دیدن فردا نباش

شاید فردا درحسرت رفتن به دیروز باشی

 

امروز را با شادی بگذران

چون فردای دیروزت بود 

 

تکرار...

 

قلمم را برداشتم تا بنویسم

 

اما نمی دانم از چه بنویسم

 

دیگر قلمم رنگ کهنگی به خود گرفته

 

تکرار تکرار از این بیهوده بازیها

 

خسته شدم از همه تکرار ها و کهنگی ها

کاش...

 

کاش می شد خوشبختی را با قلم نوشت                              

                  کاش می شد تنهایی را به بند کشید         

        کاش می شد خوشی را به زبان آورد                                                       

کاش می شد غصه را خورد                      

                کاش می شد لحظه ها را در اختیار داشت

و ای کاش می شد زندگی را به بازی گرفت                   

 

این است رسم ِ روزگار

گاهی گمان نمی کنی ، ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

خدای من

 

خدای مهربان من ، نه از تو مال فراوان می خواهم ، که مرا ناخواسته متبکر و مغرور گرداند نه شادی بی دلیل که چشمانم را به روی حقایق ببنددو نه از تو خوشبختی می خواهم ، که می دانم در مسیرم گذاشته ای اگر ، ببینمش ... تنها از تو می خواهم که بفهمانی به من " فهمیدن " را و " درک " کردن را ، که اگر این را بیاموزی ام ،
حق خدایی را در حقم تمام کرده اگرچه گاهی " درد " دارد و گاهی " بغض " و اکثرا "بهت " و بیشتر اوقات " فریاد " اما ، دنیا را اینگونه می خواهم اگر ببخشانی ام که اگر قرار باشد بدون " فهمیدن " زندگی کنم ، به خودت قسم ، مرگ گواراتر است بر من ،خدایا نمی دانی از اینکه گاهی می فهمم که " می فهمم " با تمام " درد " اش چقدر به بنده بودنت می بالم و از داشتن این نعمت " سبکبال " و " خوشنود " می شوم .طاقتش را دارم معبود من ، دستی بکش بر سرم و نگاهی بینداز بر چشمم... تو " طاقت " و " صبر " را به من بخشیده ای ، " فهم " و " درک " عمیق را نیز... لطفا ، خیلی بیشتر از این ، بیشتر از اینی که هست ، به من عطا کن ، که در این مورد من یک بنده همیشه " زیاده خواهم "ببخشم یگانه دوست مهربان من که تو اگر نبودی آسمان هم در مقابل وسعت تنهایی من ؛ سر به سجده می گذاشت .دوستت دارم آشنای دیرینه ام ،  دوستت دارم میزبان فردای من .

متفرقه

 

سخت ترین لحظه ی زندگی اون لحظه ای است که بدونی واسه کسی که دوستش داشتی یه تجربه بودی

دردیست

 

دردی ست

عظیم دردی ست

با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن

آشفتگی های من ِ دیوانه

........

با عرض ِ شرمندگی ، این پست یه دلنوشته ی شخصیه و رمز داره .

ادامه نوشته

قطار و پسر جوان

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند."  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند

دخترها بخوانند

 

دخترم با تو سخن میگویم 

شعر از : مهدی سهیلی

دخترم با تو سخن مي گويم ‏
زندگي درنگهم گلزاريست ‏
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏
گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏
گل فرداي بزرگ
گل فرداي سپيد
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است ‏
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ‏
کس نگيرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن مي گويم ‏
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش
همه گل چين گل امروزند ‏
همه هستي سوزند ‏
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد ‏
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد ‏
بلبل عاشق نيست ‏
بلکه گلچين سيه کرداريست ‏
که سراسيمه دَوَد در پي گل هاي لطيف ‏
تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏
تو گل شادابي ‏
به ره باد مرو ‏
غافل از باد مشو
اي گل صد پر من ‏
همه گوهر شکنند ‏
ديو کي ارزش گوهر داند ‏
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنياي مني ‏
دل به لبخند حرامي مسپار ، دزد را دوست مخوان ‏
چشم اميد به ابليس مدار ‏
اي گوهر تابنده بي مانند ‏
خويش را خار مبين ‏
اري اي دخترکم ‏
اي سراپا الماس،  از حرامي بهراس ‏
قيمت خود مشکن ‏
قدر خود را بشناس ‏
قدر خود را بشناس

اشک خدا

 

قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را!

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید، خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

کاش

 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک آن می کرد...

کاش واژه ی حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود...

کاش دلها آنقدر صمیمی بود که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد...

سحر خیز مدینه کی می آیی؟؟؟

 

میلاد یگانه منجی عالم بشریت ، مهدی موعود بر همگان مبارک.

مهدی جان !

اگر ما را به خیمه گاهت راهی نیست ، حرفی نیست ...  ، تنها پیراهنت را که  با عطر وجودت در آمیخته است .  بر صورتمان بیافکن ،  باشد تا بیناییمان را به دست آوریم ، و به مسرت درآییم ، و در امن و امانت پناه گیریم.

*********

 

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت           مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند               همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی      یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض          بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم               بگذار تا به لهجه باران بخوانمت

 ************

دارد زمان آمدنت دیر میشود
دارد جوان سینه زنت پیر میشود
تاثیر گریه های غریبانه شما
دنیا غروب جمعه چه دلگیر میشود

 

پ.ن

+کاش به جای اینهمه نذری دادن ها و چراغانی کردن ها ، یکمی از ته دلمون واسه ظهورش دعا میکردیم نه اینکه این روز را به بهانه ی میلاد امام زمان ، برای تخلیه ی شادیه خودمون بگذرونیم ،اونم یه شادی کذایی

+ اللهم عجل لولیک الفرج.