خدایا کمکم کن

 
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه .


 یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده . 

به خودم قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم :


 

اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟


ادامه نوشته

مناظره دو شاعر

 
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

سوگند مي خورم به مرام پرندگان ،  در عرف ما ،سزای پریدن تفنگ نیست

 

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست

 سوگند مي خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

 با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست

 در كارگاه رنگرزان ديار ما

رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

 از بردگي مقام بلالي گرفته اند

در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست

 دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر

فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست

 وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را

فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

 تنها يكي به قله تاريخ مي رسد

 هر پاشكسته ای كه تيمور لنگ نيست

محمد سلمانی

تشکر

سلام خدمت همگی...

اولا از تمام کسائیکه لطف کردن و جواب سوال های منو دادن ممنون ، هرچند من فقط سه چهار نفرشون را که با اسم ِ حقیقی بود شناختم ولی بازم ممنون ... این گل هم تقدیم به تمام کسائیکه با حوصله وبلاگمو میخونن و کامنت میزارن ، بخصوص کسائیکه به سوال هام جواب داده بودند .

 

همونجور که قول داده بودم کامنتهای پست ِ سه سوال را فعال میکنم  البته بماند که فاطمه خانم و معلوم الحال و ... هنوز جوابمو ندادن

حسرت همیشگی (قیصر امین پور)

 

 
حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود

سه سوال

امروز دوستم  سوالایی از من پرسید که البته قبلا ، هم از خودم پرسیده شده بود و هم من از خیلی ها پرسیده بودم سوالهای اون  و جوابهایی  که از چند نفر شنیدم  باعث شد که تصمیم بگیرم اون سوالها را اینجا بپرسم ... بخاطر شناخت ِ بیشترازخودم واصلاح خصوصیات منفی.

قبل از مطرح کردم اون سه سوال باید بگم که بخاطر اینکه کسی تقلب نکنه کامنتها را تا 3شنبه هفته آینده و یا زمانیکه مطمئن بشم اکثر کسائیکه منو میشناسند و به وبلاگم سر میزنند کامنت گذاشتند نمایش نمیدم ولی  قول میدم تا هفته آینده تمام کامنتها  (البته به غیر از ثبتهای خصوصی ) نمایش داده خواهد شد.

3 سوال:

1)      اگر دزد بودی از من چی میدزدیدی؟؟؟

2)      اگر یه مداد رنگی داشتی منو چه رنگی میکشیدی؟؟؟

3)      اگر یه پاک کن داشتی کدوم خصوصیتم را پاک میکردی ؟؟؟

پ.ن

+ باز ذکر میکنم  که  این سوالات فقط واسه شناخت ِ بیشتر از خودم و اصلاح نقاط ِ ضعفمه پس کسانیکه منو میشناسند و به وبلاگم سر میزنند خیلی صادقانه جواب بدهند.

+ با تشکر.

خاطرمان باشد

شاید این جمعه بیاید ... شاید

 

بزن باران بهاران فصل خون است         بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران كه به چشمان ياران              جهان تاريك و دريا واژگون است

بزن باران كه دين را دام كردند              شكار خلق و صيد خام كردند

بزن باران خدا بازيچه اي شد                كه با آن كسب ننگ و نام كردند

بزن باران و شادي بخش جان را            بباران شوق و شيرين كن زمان را

به بام غرقه در خون ديارم                   بپا كن پرچم رنگين كمان را

بزن باران كه بي صبرند ياران             نمان خاموش ،  گريان شو به باران

بزن باران  بشور آلودگي را                ز دامان بلند روزگاران

 

زندگی

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...


رکاب بزن

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

ادامه نوشته

........

بهترین باش

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

سوال و جوابی از آدم

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین!!!!

حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی ...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم برای یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا

آورده ای سند؟
بلی

چه ؟
دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟
بلی

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

...

ادامه نوشته