چقدر حرف زدن با تو خوب است
خدایا چقدر حرف زدن با تو خوب است ، چه ساکت و صبور به درد دل من گوش میدهی ، چه ساده اشاره میکنی پیش تر بیایم و اندوه و رنج هزاران سال تنهایی ام را با تو بگویم
وقتی به رشته های نقره ای باران آویزان میشوم تا خودم را به آسمان هقتم تو برسانم مرا به فرشتگان نشان میدهی و میگویی این است تفاوت آدمیان با شما! خدایا چقدر حرف زدن با تو زیباست ، چگونه گرد و خاک را از سرو روی کلماتم پاک کنم تا لایق تو شوند ؟ کجا و در چه زاویه ای بنشینم تا گناهان فراوانم را نبینی؟ چگونه گیسوان تو را شانه کنم تا ساکنان عرش مات و مبهوت بمانند؟ چه دسته گلی برایت بیاورم تا بوی آن بهشتیان را مست کند ؟ با چه روئی چمدان فرسوده ام را بگشایم و تحفه های ناقابلم را تقدیمت کنم ؟
خدایا تو مرا بهتر از خودم میشناسی و نشانی تک تک سلول های تاریکم را میدانی ، تو مرا بیشتر از خودم دوست داری ، هر بار که میخواهم با تو گفتگو کنم اولین حرف را تو بر زبانم میگذاری .
هر روز صبح تویی که مهربانانه از کوچه ما میگذری و استکانم را پر از خورشید میکنی .
خدایا ، مرا ببخش که دهانم بوی عشق نمیدهد ، مرا ببخش که هنوز بند کفش هایم را نبسته ام و نردبان شکسته ام را تعمیر نکرده ام ، مرا ببخش که مشق هایم را ننوشته ام و روز و شب را گم کرده ام ، مرا ببخش که نان تو را میخورم و نام تو را فراموش میکنم ، مرا ببخش که برای یک بار هم که شده تو را نبوسیده ام.
خدایا کاش آنقدر صدایت میزدم تا بالاخره تو را میدیدم ، کاش از کنار تو تکان نمیخوردم ، کاش دل به شیطان نمیسپردم ، کاش هزاران سال قبل پیش از آنکه زنده شوم در میان دستان گرم و نورانی تو میمردم ...
کاش...
اعوذ بالله من نفسی...