بیا ...

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی؟

چرا تو ای شکسته دل ! خدا خدا نمی کنی ؟

 خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟

 به هر لب دعای تو ، فرشته بوسه می زند

 برای درد بی امان ، چرا دعا نمی کنی ؟

 ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده یی

 پرند خواب را زخود ، چرا جدا نمی کنی ؟

 به قطره قطره اشک تو ، خدا نظاره میکند

 به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟

 سحر زباغ ناله ها ، گل مراد می دمد

 به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟

 ز اشک نقره فام خود ، به کیمیای نمیشب

 مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟

مرادریاب

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

پ.ن

+ مکه مکرمه