عاشقی دانی چه باشد؟؟؟
عاشقی
یعنی نردبانی باشی
تا معشوق ، روی شانه هایت
برسد به خدا
عاشقی
یعنی نردبانی باشی
تا معشوق ، روی شانه هایت
برسد به خدا
دل اگر بی غم بود
اگراز بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی
عشق
اسارت
همه بی معنی بود
دو رکعت نماز عشق می خوانم...قربـة الی الله
سکوت و سکوت...خدا خوب گوش می دهد...این بار نه حمد است نه توحید...
رکوع و سجده ندارد...قنوت بی معناست...
تشهد و سلام...نه این ها هم نیست...!
یک نفر به طعنه گفت این چه نمازی است که که نه رکوع دارد نه سجده...نه تشهد نه سلام!
و...
من در سکوت خود عظمت حمدها و توحیدها را بارها تکرار می کنم...
یک نماز ساده...تو فقط نیت کن...تو فقط نیت کن...
نیت عشق... و سکوت کن...
آهسته باش و گوش کن به ندای درونت...
به صدای خدای درونت...
خدا چقدر مهربان است...!
نماز عشقم بی تو یک چیز کم دارد...
و دوباره سکوت کن...گوش کن به صدای پروردگارت که می خواند:
واصطنعتک لنفسی.........
تو را برای خود برگزیدم و پروردم...
سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم
گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند
و شب را زیر چادر به شب برساند،به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند
حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در
حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را
به یاد می آورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور
کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای
نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن
را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه
شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده
باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود گوش کرده اید؟
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
*********
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
شب عفو است ومحتاج دعایم .
زعمق دل دعایی کن برایم
اگر امشب به معبودت رسیدی
خدارا درمیان اشک دیدی
کمی هم نزد او یادی زما کن
کمی هم جای اوما را صدا کن
بگویارب فلانی روسیاه است
دو دستش خالی وغرق گناه است
بگو یا رب تویی دریای جوشان
دراین شب رحمتت بر وی بنوشان
پ.ن
+ اگر از خاطرت رد شد خیال ِ من ، دعایم کن
+

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز . دویدن که آموختی ، پرواز را .
راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر
مساحت تو اضافه می کند .
دویدن بیاموز . چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی ، دیر .
و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی ، برای آن که به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان
گسترده شوی .
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت .
بادها از رفتن به من چیزی نگفتن ، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند ! پلنگان ، دودیدن
را یادم دادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده
بودند .
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت . کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ،
دویدن را می فهمید . و درختی که پاهایش در گِل بود ، از پرواز بسیار می دانست !
آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت .
وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز . دویدن که آموختی ، پرواز را . راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از
خودت تا خدا گام برداری . دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی . و پرواز را یاد بگیر ، زیرا
روزی باید از خودت تا خدا پر بزنی .
براي آمدنت انتظار كافي نيست،
دعا و اشك و دل بيقرار كافي نيست،
خودت دعا بكن اي نازنين كه بر گردي!
دعاي اين همه شبزنده دار كافي نيست...
هرسال ماه رمضان سریال های جالبی از شبکه های مختلف صدا و سیما پخش میشد ولی امسال ...![]()
من میخوام بدونم کی لهجه ی اصفهانی اینجوری بوده ؟؟؟؟
وقتی منی که دارم توی اصفهان زندگی میکنم نمیفهمم بعضی از این کلماتی که توی سریال در مسیر زاینده رود میگن یعنی چی ، چه جوری انتظار میره که هموطنان سایر شهرستان ها بفهمن...
آخه بابا یکی نیست به این فیلمساز ها بگه چرا اینقدر لهجه ی اصفهانی را بردید زیر سوال ؟
من هیچ تعصبی نسبت به این لهجه ندارم ولی خداییش خیلی ضایع کردند و واقعا جای تاسف داره ، چون محتوای این سریال با لهجه ی بازیگرانش پوشیده شده و زیبایی خودش را از دست داده (حداقل واسه اصفهانیهایی که من ازشون خبردارم اینجوریه)
به امید ایرانی آباد به همراه صدا و سیمایی آبادتر
هم سقراط و هم افلاطون پایان سن کمال را 52 سالگی میدانستند و معتقد بودند که بشر در نیمه این سن یعنی 26 سالگی به اوج کمال و نبوغ میرسد و جالب این که بسیاری از علمای تعلیم و تربیت نیز بر هین باورند بد نیست که با چند تن از 26 ساله های معروف تاریخ آشنا شوید:
ناپلئون بنا پارت ، فتوحات خود را در این سن شروع کرد
آلبرت انیشتین ، فرضیه نسبیت خود را ارائه کرد
ژول سزار ، به فرماندهی رسید
اسکندر مقدونی ، فتح جهان را شروع کرد
آبراهام لینکن ، وارد سیاست شد
شکسپیر ، اولین نمایشنامه بزرگ خود را نوشت
توماس ادیسون ، اولین اختراع خود را به ثبت رساند
لئوناردو داوینچی ، به اوج شدت هنری رسید .
چنگیز مغول ، به رهبری تاتارها و مغول ها رسید.
به دنیا پا نهادهای درست مانند : کتابی باز، ساده و نانوشته،
باید سرنوشت خود را رقم بزنی، خود، و نه کس دیگر. چه کسی میتواند چنین
کند؟
چگونه؟ چرا؟ به دنیا آمده ای!
همچون یک بذر زاده شده ای، میتوانی
همان بذر بمانی و بمیری، اما میتوانی گل باشی و بشکفی، میتوانی درخت
باشی و ببالی