از قافله‌ام، جا ماندم
درست بیست ودو سال پیش،
جا ماندم ...

غربت نشین این روزگار چِرک شدم ...
روزگاری که
نه از جنس من است
نه از برای من ...

رسم عجیبی‌ست، دنیا !
از روزگارش می‌نالیم و، می‌نالم
و روزنگار زمین‌گیر شدنمان را
جشن می‌گیریم !

نمی‌دانم ...
قلمم زیر بار دردها، تَرَک برداشته ! ...

با این حال
هنوز هم به دوست، لبخند تحویل می‌دهم
و گاه به گاه و زود به زود
قهقهه بلند سر می‌دهم
و لاپوشان می‌کنم
آنچه درونم متلاطم است ...

امروز آغاز بیست و سه سالگرد
غربت نشینی ام هست ...

به رسم عادت ...


تولدم مبارک

 

پ.ن

+ ازتمام دوستانی که به یادم بودند و حضوری  یا با پیامک و ایمیل تبریک گفتند بی نهایت سپاسگزارم ...

+ تشکر اختصاصی از محبوبه ی عزیز بابت هدیه ی خوشکلش