تنهایی
هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،
هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم
هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم
هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم
احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت
مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم
.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها
ولی این بار مرگ را دوست ندارم
چرا که مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است
و تنهایی رفتن، دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است
سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است
من سالهاست که تنهایم
سالهاست که من ِ زنده ، زندگی را معنی نکردم
من سالهاست که مرده ام سالهاست...
چه هستم!؟
شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم....
هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم
هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم
هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم
احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت
مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم
.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها
ولی این بار مرگ را دوست ندارم
چرا که مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است
و تنهایی رفتن، دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است
سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است
من سالهاست که تنهایم
سالهاست که من ِ زنده ، زندگی را معنی نکردم
من سالهاست که مرده ام سالهاست...
چه هستم!؟
شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ساعت 13:12 توسط مسافر
|
اعوذ بالله من نفسی...