هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،

هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم

هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم

هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم

احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت

مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم

.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها

ولی این بار مرگ را دوست ندارم

چرا که مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است

و تنهایی رفتن، دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است


سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است

من سالهاست که تنهایم

سالهاست که من ِ زنده ، زندگی را معنی نکردم

من سالهاست که مرده ام سالهاست...

چه هستم!؟

 شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم....