سراسیمه و یک نفس

هن هن کنان و اشک ریزان

آمدم به درگاهت

سر بر زانوانت نهادم

اشک ها بر دامانت جاری کردم

رودی  شد و پاهایم را شست

آمده بودم دلم را غسل دهم

صورتم را شست

و جای بوسه هایت را،

مرا ببوس و نوازشم کن

دلم لالایی میخواهد

دلم پرواز میخواهد

دلم ترا میخواهد

دستانم بگیر

من نه به خود آمدم

که چنین بی کس رهایم کردی

دریاب مرا یارب

همه پنهان و نا پیدا

همه نقاب و تزویر

چگونه تمیز دهم در تاریکی؟

کورمال کورمال دست میازم بر هرچیز

نمیدانم حق چیست و باطل چیست

قضاوت میکنم

تصمیم میگرم

همه غلط

یارب یاری ام ده

رهایم نکن در این وادی اسرار آمیز

رهایم نکن

آگاهم کن و یا

پروازم ده...